Saturday, 23 October 2021
شناسه خبر:5523

نقش رهبري در بسيج اجتماعي و دفع تجاوز

  • انداز قلم
مقالات و تحلیل ها

سال‌هاي اوليه پس از انقلاب، شرايط در داخل ايران به‌گونه‌اي بود كه صدام حسين ديكتاتور و همسايه غربي را در مورد تجاوز به مرزهاي ايران ترغيب كرد[1].

اما منشأ تجاوز فوق در كجا بود؟ آن‌گونه كه بورلي ميلتون ادواردز و پيتر هينچرلايف بيان مي‌كنند اگر بخواهيم تنها يك دليل ساده براي آغاز جنگ ايران و عراق ذكر كنيم، مي‌توان به محاسبه اشتباه صدام اشاره كرد. اما اين محاسبۀ اشتباه كجا صورت مي‌گرفت؟ صدام براي رسيدن به همۀ اهداف خود از تجاوز به ايران، بيش از هر چيز روي يك عامل حساب مي‌كرد؛ شرايط داخلي ايران يا همان محاسبۀ اشتباه.
 
ايران در آستانۀ تجاوز نظامي عراق در حوزه‌هاي گوناگون با مشكلات عديدۀ ناشي از شرايط پس از انقلاب دست‌وپنجه نرم مي‌كرد. بدين معنا كه علاوه بر منازعه‌اي كه در داخل كشور بلافاصله پس از پيروزي انقلاب ميان نيروهاي اسلامي و ليبرال‌ها آغاز شد، اقتصاد كشور بسيار ضعيف شده بود و بسياري از گروه‌هاي ضدانقلاب در مناطق مختلف كشور براي تضعيف دولت مركزي تلاش مي‌كردند. منابع تسليحاتي ايران به دليل ماهيت ضدآمريكايي انقلاب و به‌خصوص ماجراي تسخير سفارت، قطع شده و در مجموع ايران بسيار آسيب‌پذير به نظر مي‌رسيد.

از همه مهم‌تر وضعيت ارتش نيز بسيار نامطلوب بود. گروه‌هاي سياسي شعار انحلال ارتش را سر مي‌دادند و درعين‌حال خود ارتش نيز برزخ گذر از ماهيت شاهنشاهي به اسلامي را طي مي‌كرد. در طي همين گذار بود كه نيروهاي ضدانقلاب در داخل ارتش براي اعادۀ وضعيت پيشين، كودتاي نوژه را سامان‌دهي كردند كه در آستانۀ اجرا (20/ 4/ 1359) كشف و خنثي شد.
 
علاوه بر وضعيت ارتش، سپاه پاسداران نيز در اين وضعيت در قالب گارد انقلاب درگير مأموريت‌هاي امنيتي در داخل كشور و در شهرها بود و بخشي از توانش در كردستان در مصاف با گروه‌هاي ضدانقلاب صرف مي‌شد.   بسيج نيز كه پس از تصرف لانۀ جاسوسي آمريكا با فرمان امام خميني در ششم آذر 1358 تشكيل شد، فاقد هويت نظامي بود و توانش در كردستان در مصاف با گروه‌هاي ضدانقلاب صرف مي‌شد. رژيم عراق به تمام مسائل فوق آگاه بود و درك كاملي نسبت به نقايص توان دفاعي ايران پيدا كرده بود.
 
صدام حسين و مقامات عراقي براي سرنگوني جمهوري اسلامي همه چيز را در نظر گرفته بودند جز آنچه در زير پنهان بود؛ مقاومت سرسختانه ملي.
 
اين مقاومت ملي تقريباً تمام اقشار و طبقات جامعۀ ايران را در بر گرفت. از اعراب مرزنشين -كه صدام روي عامل زبان و عروبت آن‌ها بسيار حساب كرده بود- گرفته تا ساير قوميت‌ها، طبقات و اقشار متوسط جديد و خصوصاً سنتي، عشاير، روستائيان و ... همه و همه با آغاز جنگ به جبهه‌هاي نبرد گسيل شدند تا بار ديگر پيچيدگي و توانمندي جامعۀ ايران را نمايان سازند. سپاه پاسداران از نقش يك نيروي گارد داخلي فراتر رفت و در طول جنگ تبديل به نيرويي نظامي گرديد كه مي‌توانست تا حدود زيادي خلأ ارتش را جبران كند.

بسيج مستضعفان قدرتي از خود نشان داد كه باورش براي بسياري از كارشناسان علوم نظامي و استراتژيك سخت مي‌نمود و جهاد سازندگي نيز بخش‌هاي مهندسي و سخت‌افزاري جنگ را پوشش مي‌داد. تمام اين‌ها ذيل رهبري امام خميني صورت مي‌گرفت كه قرار بود همان فرهنگ اسلام سياسي و مردمي انقلاب را اين بار در ظرف جنگ تعريف كرده و با رهبري و هدايت آخرين جنگ كلاسيك قرن بيستم هر چه پيش‌تر نام خود را در تاريخ ايران جاودانه سازد.
 
بنابراين با توجه به شرايط كشور و وضعيت ارتش كه به آن اشاره شد، چگونگي مقابله با تجاوز نظامي عراق عمده‌ترين چالش نظام محسوب مي‌شد. امام خميني و نخبگان نظام جديد براي حل اين مشكل دقيقاً همان كاري را انجام دادند كه بايد؛ آن‌ها به جاي تكيه بر ارتش و پيروي از الگوهاي جنگ كلاسيك، مستقيماً به سراغ مكانيسم تاريخي و كارآمد طبقۀ متوسط سنتي يعني بسيج اجتماعي توسط رهبر مذهبي رفتند.

مكانيسمي كه در تاريخ طبقه متوسط سنتي ايران معمولاً در اعتراضات اجتماعي نمود پيدا مي‌كرد و اكنون قرار بود در دفع تجاوز خارجي به محك آزمون گذاشته شود. در راستاي پويش فوق، مهم‌ترين و تاريخي‌ترين نقش را امام خميني ايفا كرد. وي در طول جنگ علاوه بر آن كه رهبري نظام را بر عهده داشت موفق شد گفتمان اسلامي انقلابي را در جنگ بازتوليد كرده و بسياري از اقشار و طبقات اجتماعي را حول فرهنگ اسلامي –انقلابي براي دفاع از كشور بسيج كند.
 
از آن جه كه هدايت و فرهنگ‌سازي جنگ توسط رهبري روحاني و مذهبي صورت مي‌گرفت، اقشار و طبقات مذهبي و سنتي بيشترين قرابت و هم‌خواني ارزشي را در مقايسه با ساير بخش‌هاي جامعه نسبت به جنگ احساس مي‌كردند. اين قرابت و هم‌خواني ارزشي طبقۀ متوسط سنتي ايران نسبت به جنگ و رهبري، مشاركت فعال و حضور گستردۀ آنان در جبهه‌ها را در پي داشت.
 
جنگ علاوه بر جنبۀ «ملي»، «اسلامي» نيز شده بود عرصه‌اي بود براي دفاع از اسلام و آرمان‌هاي انقلاب اسلامي. نهايتاً آن كه مشاركت فعال طبقۀ متوسط سنتي در جنگ در كنار نقش برجستۀ رهبري بار ديگر ابتكار عمل را در دست نيروهاي مذهبي قرار داده و ساير گروه‌ها و جريانات غيرهمسو با جمهوري اسلامي را به حاشيه راند. در اثر جنگ ايران و عراق بار ديگر شبكه‌هاي اجتماعي نظير مسجد و محلات فعال شدند، روحانيون در پويش بسيج اجتماعي ارزش‌هاي اسلامي-انقلابي را به عمق جامعه نفوذ دادند و بدنۀ طبقۀ متوسط سنتي مهم‌ترين مراكز و شريان اصلي سياست و تصميم سازي را به كنترل خود درآورده و آخرين تثبيت جايگاه خود در طبقۀ متوسط را برداشت.
 
رهبري و جنگ ايران و عراق

همواره نقش رهبران در جنگ‌ها بيش‌تر از رزمندگان مورد مباحثه قرار گرفته و مي‌گيرد. اين يكي از بحث‌برانگيزترين مسائلي است كه در جامعه‌شناسي مورد توجه قرار گرفته است. جامعه‌شناسي در پي دانستن آن بوده است كه آيا رهبران صرفاً دنباله‌رو انگيزه‌ها و تمايلات مبهم توده‌ها هستند، يا اين كه، بر عكس، نظريات خاصي را به طول قاطع به آن‌ها تحميل مي‌كنند. آنچه اين مقاله در پي آن است برجسته‌سازي نوعي تعامل دروني و هم‌كنشي بين رهبري جامعه و توده‌هاي رزمنده در طول جنگ تحميلي عراق عليه ايران است. بدين معنا كه نمي‌توان آن‌گونه كه نظريات كلاسيك جامعه‌شناسي غرب بيان مي‌كنند نوعي انفكاك را بين رهبري و توده‌هاي مردم چه در زمان انقلاب و چه در دوران جنگ شناسايي كرد.
 
امام خميني رهبري بود كه از دل شئون و اقشار مذهبي و سنتي جامعه برخاسته و آرمان‌ها و ارزش‌هاي مذهبي همان اقشار را در قالب فرهنگ انقلاب و دفاع مقدس و بازسازي و ارائه مي‌كرد.
 
آنچه بعدها و در دوران پس از جنگ در ايران به فرهنگ دفاع مقدس موسوم گشت، مؤلفه‌ها و هويت خود را بيش از هر عاملي مديون انديشه‌ها و تعريف امام خميني از جنگ بود. قرائتي كه امام خميني از جنگ ايران و عراق مطرح مي‌كرد، ريشه در آموزه‌ها و تاريخ اسلام داشت و بيش از هر عاملي بر روي كتاب، سنت و سيرۀ پيامبر اسلام (ص) و معصومين –به‌خصوص سيدالشهدا (ع)- استوار مي‌گشت. ايشان همچنين ضمن تحميلي دانستن جنگ از سوي عراق و دفاعي بودن ماهيت آن براي ايران، تأكيد بسياري بر مردمي بودن جنگ و نقش اقشار و طبقات مختلف به‌خصوص اقشار ضعيف و پايين جامعه داشتند. تعريفي كه در نهايت جنگ را مردمي كرد و به سوختي پرقدرت براي اقشار و طبقات مذهبي و سنتي جامعه تبديل و باعث تحرك بالا و نقش فعال آن‌ها در جنگ گرديد.
 
مهم‌ترين رئوس تفكر امام خميني در مورد جنگ ايران و عراق

الف) قرائت اسلامي از جنگ

اسلامي بودن جنگ ايران و عراق بيش از هر عامل دو انگارۀ امتزاج دين و سياست در انديشۀ امام خميني ريشه داشت. از نظر ايشان همان‌طور كه پيامبر اسلام اقدام به تشكيل حكومت و جنگ با كفار نمود و مسلمانان نيز بايد از ايشان الهام گرفته و سياست را از ديانت جدا نكنند. انگارۀ امتزاج دين و سياست در افكار امام خميني تنها به پيامبر اسلام ختم نمي‌شود و ايشان خط‌مشي تمام انبيا و معصومين را در هم‌نشيني و يكي دانستن دين و سياست مي‌دانند. سخنان ايشان در 18 شهريور 1360 مي‌تواند نمونۀ خوبي از اين تفكر به دست دهد.
«حضرت امير لباس جندي داشت، با عدالت منافات داشت؟ حضرت سيدالشهدا نداشت لباس جندي؟ [...] مسئلۀ دخالت در سياست در رأس تعليمات انبياست. [...] ما همۀ تعليمات انبيا را كنار گذاشتيم، فقط به آن تعليماتي كه با –عرض مي‌كنم- دخالت نكردن در سياست و دخالت نكردن در جامعه و اين‌ها [مرتبط است] فقط همينش را گرفته‌ايم. نمازش را گرفته‌ايم، باقي را رها كرديم[2].»
 
حال كه دين و سياست جدا نبودند، جنگ نيز كه از مصاديق امور سياسي محسوب مي‌شد از اسلام جدا نبود و جنگ ايران و عراق در راستاي احكام و دستورات اسلامي واجب كفايي تلقي مي‌گرديد:
«در جبهه‌ها بايد افراد بروند. اين يك واجب شرعي-الهي است، منتها واجب كفايي. به همه واجب است، مگر اين كه به اندازۀ كفايت حاصل شده باشد. هر كه مي‌تواند، قدرت دارد، بر او واجب است و اگر به اندازۀ كفايت به طوري كه سران نظامي، از سران پاسداران و سران ارتش و اين‌ها گفتند ديگر احتياج نيست، آن وقت از همه ساقط مي‌شود[3].»
 
براي دين جنگيدن بيش از هر چيز ناظر بر طرف مخاصمه و به‌خصوص شخص صدام حسين رئيس جمهور عراق و رئيس حزب بعث بود كه از نگاه امام خميني به جنگ حكومتي اسلامي آمده و قصد نابودي اسلام را داشت:
«ارتش عراق بايد بدانند كه اين جنگ، جنگ با اسلام است به هواداري كفر و يك همچون جنگي برخلاف رضاي خداست و خداي تبارك و تعالي نخواهد بخشيد بر آن كساني كه قيام كنند بر ضد اسلام و به واسطه هم راهي با كفر كه صدام حسين –به حسب حكم شرعي- كافر است[4].»
 
گذشته از نسبت بين دين و سياست، ارتباط و نسبت مليت و اسلاميت نيز بخش مهم و كليدي تفكر امام خميني را در طول جنگ ايران و عراق شكل مي‌داد.
 
ب) ماهيت تقابل و سياست خارجي جنگ

از نظرگاه امام خميني، جنگ تحميلي چه در حوزۀ ذهني و چه در حوزۀ عيني به تقابل ايران و عراق محدود نمي‌شد. در حوزۀ ذهني ايشان جنگ با عراق را جنگ بين اسلام و كفر، حق و باطل، فقر و غنا و بسياري موارد ديگر مي‌دانستند كه به لحاظ معنايي در سطحي بسيار وسيع و گسترده‌تر از يك جنگ معمولي تعريف مي‌شد. ايشان همچنين معتقد بودند كه ايران در جنگ تحميلي به نمايندگي و پرچم‌داري تمام مستضعفان عالم به جنگ زورگويان و قدرتمندان رفته و بالطبع شكست ايران مي‌توانست به معناي شكست خوردن تمام مظلومان و مستضعفان مبارز دنيا باشد. امام خميني پس از پايان جنگ و در اسفند سال 1367، تعريفي از جنگ ارائه دادند كه ريشه در جهان‌بيني اسلامي و عرفاني ايشان داشت. ايشان در اين مورد گفتند: «جنگ ما جنگ حق و باطل بود و تمام شدني نيست، جنگ ما جنگ فقر و غنا بود، جنگ ما جنگ ايمان و رذالت بود و اين جنگ از آدم تا ختم زندگي وجود دارد[5].»
 
چنين تعريفي از ماهيت جنگ، مي‌توانست به ايجاد نظام انگيزشي بسيار كارآمدي براي رزمندگان و اقشار و توده‌هاي مذهبي تبديل شود. امام خميني در حوزۀ عيني نيز جنگ را به عراق خلاصه نمي‌كرد و تحليلي از ماهيت آن ارائه مي‌كرد كه بر اساس آن ايران نه‌تنها در برابر عراق، بلكه با جبهه‌اي از هم‌پيمانان و حاميان او مي‌جنگيد. در يك دسته‌بندي دو بخشي از سخنان امام خميني، آمريكا، قدرت‌هاي بزرگ، نهادهاي بين‌المللي از سويي و كشورها و سازمان‌هاي منطقه‌اي خاورميانه و خليج‌فارس، به‌خصوص حاكمان كشورهاي مسلمان منطقه از حاميان صدام به شمار رفته و در جبهۀ مقابل قرار داشتند. در بخش اول در سطح بين‌المللي، ايشان با اشاره به كمك‌هاي آمريكا و ساير قدرت‌ها به عراق به دليل نگراني‌شان از گسترش انقلاب ايران و احتمال قطع جريان نفت، مي‌گويند:

«امروز آمريكا و شوروي و فرانسه و ساير قدرت‌ها از اسلام احساس خطر كردند. [...] آن‌ها اين‌طور در ذهنشان آمده است –كه درست هم هست- كه اگر جمهوري اسلامي پا بگيرد و باقي بماند جاي پايي از آن‌ها باقي نخواهد ماند، و مي‌ترسند كه از همۀ منطقه دستشان كوتاه بشود. [...] به آن‌ها [عراق] ابزار جنگي مثل تانك و طياره و موشك داده‌اند و الآن هم مي‌دهند بايد به دنيا معرفي نمود و اعلام كرد و فهماند كه اگر بخواهيد به صدام حسين بيش از اين كمك كنيد، دستتان را از نفت كوتاه مي‌كنيم[6].»
 
ج) قرائت مردمي از جنگ

صاحب‌نظران علوم نظامي و استراتژيك در تعريف، دسته‌بندي و شمردن انواع جنگ بسيار سخن گفته‌اند، اما در بين آن‌ها، كلازويتس و نظريۀ جنگ وي مبني بر «جنگ ادامه سياست است با ابزاري ديگر» با وجود نقدهاي بسياري كه به آن شده، بيش‌تر مورد توجه است. كلازويتس را بيش‌تر با عنوان نظريه‌پرداز جنگ‌هاي متعارف مي‌شناسند كه جنگ عراق عليه ايران در زمرۀ اين جنگ‌ها و از آخرين آن‌ها محسوب مي‌شود. پيتر والدمان در مقدمه‌اي بر كتاب تغيير ماهيت جنگ، اشاره مي‌كند كه در نظريه جنگ كلازويتس سه عنصر دولت (حكومت)، ملت و ارتش نقش كليدي دارند. از اين منظر و با نگاهي دقيق‌تر به جنگ عراق عليه ايران، مي‌توان دو مفهوم را شناسايي و استخراج كرد: اول نيروي رزمنده مردمي و دوم، دولت و رهبر مردم‌گرا. اين و مؤلفه از آن جهت برجسته مي‌شوند كه نظريۀ جنگ كلازويتس با وجود قرابت و هم‌پوشاني بسيار با جنگ عراق عليه ايران، نمي‌تواند ابعاد متعدد و گوناگون آن را به طور كامل توضيح دهد.
 
جنگ عراق عليه ايران هر چند از سوي صاحب‌نظران در زمرۀ جنگ‌هاي كلاسيك دسته‌بندي مي‌شود، اما نبايد از نظر دور داشت كه در اين جنگ بيش از آن كه ارتش كلاسيك و سازمان يافته ايفاي نقش كند، نيروهاي داوطلب مردمي حضور داشتند. نيروهايي اغلب مذهبي و اكثراً بدون آموزش‌هاي كافي نظامي، كه به دعوت رهبر كاريزماتيك انقلاب در جبهه‌ها حضور پيدا كرده و به تدريج با حضور در صحنۀ نبرد به نيروهايي توانمند تبديل مي‌شدند. نظام انگيزشي نيروهاي مردمي در جنگ ايران و عراق بيش از هر عاملي بر گفتمان و رهبري اسلامي امام خميني استوار بود و بسياري از آن‌ها براي دفاع از اسلام و دين خود به جنگ دشمن كافر بعثي آمده بودند.

حضور عظيم توده‌اي و فرهنگ ديني جبهه‌هاي نبرد، همواره در سخنان خود امام خميني نيز مورد تأكيد و توجه قرار گرفته و بدان پرداخته شده است. در انديشه امام خميني، انقلاب اسلامي باعث نوعي تحول روحي در ميان اقشار مختلف مردم گرديد. انقلاب همچنين باعث شد تا عنايت خاص خداوند شامل حل ملت شده و آن‌ها از افرادي ضعيف و فاقد اعتماد به نفس به رزمندگاني شجاع و كارآمد تبديل شوند. ايشان در اين رابطه مي‌گويند: «ملت ما يك ملتي است كه از ضعف به قدرت متحول شده و آرزوي شهادت مي‌كند. يك همچو ملتي كه آرزوي شهادت مي‌كند، اين ملت ديگر خوف ندارد، خوب پيروز است انشاءالله[7].»
 
انگيزه اسلامي نيروهاي داوطلب در جبهه نيز بارها و مؤكداً در سخنان امام خميني آمده است. ايشان اسلام را مهم‌ترين عامل در بسيج توده‌هاي ملت مي‌دانند، بنا به گفتۀ ايشان:

«مهم همين معناست كه كراراً عرض كرده‌ام، اين است كه جمهوري اسلامي است و ملت ايران هستند. [...] همين است كه براي خاطر اسلامي بودن از اول پيروزي حاصل شد. شما گمان نكنيد كه اگر يك انگيزۀ ديگري عرضه شده بود به اين ملت، ملت مجتمع مي‌شدند. براي اين كه ملت، ملت مسلمان است. وقتي كه اسلام عرضه شد، خوب، تمام روحانيون، اكثر روحانيون، اگر كساني كه در كار بودند تبليغ كردند و مردم را به صحنه آوردند و مردم هم خودشان با روي گشاده آمدند و تا امروز هم تمام اين فداكاري‌ها، فداكاري‌هاي روي اسلام است نه اين كه حساب ديگري دارد[8].»
 
گذشته از نظام انگيزشي رزمندگان، فراگيري و تنوع طبقاتي نيروهاي رزمنده با همان سراسري و مردمي بودن جنگ نيز مورد تأكيد امام خميني بود و ايشان در تمام طول جنگ، نه‌تنها اين نكته را از قلم نينداختند بلكه هيچ‌گاه از بسيج بدنۀ جامعه نيز دريغ نورزيدند. به عنوان مثال در رابطه با حضور سراسري و ماهيت جنگ مي‌گويند:
«ايران امروز يك ملت است كه دسته‌اي از آن خدمتگزاراني هستند كه تدبير امور كشور و دفاع از آن را با ارادۀ ملت به عهده‌دارند و ملت نيز خود را عهده‌دار پشتيباني از آنان مي‌داند. چنانچه در طول مدت پيروزي انقلاب، سراسر كشور عزيز از زن و مرد، كوچك و بزرگ در مشكلات دولت و ارتش سهيم و در رفع آن‌ها هم قدم و هم فكر بودند، و در جنگ تحميلي و چه در جبهه و چه در پشت جبهه، تمام ملت در دفاع از كشور سهيم مي‌باشند و ارادۀ چنين ملتي در سرنوشت كشور و در جنگ و صلح تعيين كننده است[9].»
 
يا در جاي ديگري مي‌گويند:

«كساني كه در جبهه‌ها هستند و در جبهه خدمت مي‌كنند، اين گروه‌هاي مختلف هستند. ارتش هست. ژاندارمري هست، پاسدار هست، بسيجي هست، عشايري هست، شهرباني هست، از همۀ قشرها در آن جا خدمت مي‌كنند. مردم عادي هم مي‌روند خدمت مي‌كنند. [...] همين جا محل امتحان آن‌هاست.»
 
ظرايف و دقايق بسياري در انديشه امام خميني از حضور اقشار و طبقات مختلف مردم در جنگ تحميلي وجود دارد. در تأييد حضور اقشار و بخش‌هايي از جامعه نظير جوانان، روحانيون، زنان، بازاريان، عشاير، روستائيان و نيروهاي مسلح، ايشان صراحت داشته و بارها حضور بخش‌هاي فوق را بيان و از آن قدرداني كرده‌اند.

اما بخش‌هايي نيز وجود دارند كه امام خميني منكر حضور آن‌ها در جبهه‌ها بوده و نقشي براي آن‌ها قائل نيست. در يك دسته‌بندي دو بخشي، ايشان معتقد به حضور و نقش فعال طبقات پايين و محروم جامعه يا به تعبير ديگر، مستضعفان و پابرهنگان و نيز عدم حضور و نقش‌آفريني طبقات بالا و مرفه جامعه يا به تعبيري مرفهان بي‌درد هستند.

در انديشه امام خميني، انقلاب اسلامي مديون مستضعفان و پابرهنگان بود كه با نقش فعال و مستمر خود آن را به پيروزي رسانده و مشكلات آن را متحمل شدند. اقشاري كه در جنگ نيز از جان و مال خود دريغ نمي‌كردند: «شما اگر در جبهه‌ها نگاه كنيد، يك نفر از مردم بالانشين و سرمايه‌دار را نخواهيد ديد و تمامي افراد جبهه‌ها از همين مردم محروم و زاغه‌نشين هستند و اين انقلاب مال آن‌هاست و بقيه فقط تماشا [كننده] هستند[10].»
 
يا در جاي ديگري مي‌گويند:

«همۀ مردم مساوي هستند؛ البته طبقه مستمند بر ما بيش‌تر حق دارند. الآن هم وقتي به جبهه‌ها مي‌رويد يك نفر مرفه نمي‌بينيد و يا اگر ببينيد كم است، بقيه مستمندان هستند، همين مردم محروم هستند كه انقلاب كردند و پيروز شدند و بعدها هم همين‌ها خدمت مي‌كنند و همين‌ها هم ادامه مي‌دهند[11].»
 
و در نهايت اين كه:

«حكومت توده است، تودۀ مردم است، محرومين است، بازار است، خيابان است و كارگران‌اند و كشاورزان، حكومت مال اين‌هاست. يك همچو حكومتي، يك همچو بافتي كه در حكومت ايران است امروز، اين بافت جوري است كه خوف توش نيست، از چي بترسند! بترسند شهيد مي‌شوند؟ بسيارند، بسياري هستند كه آرزوي اين كار را مي‌كنند [...] نه پاركي دارند، نه دهي دارند؟ اين از خاصيت حكومت محرومين است كه نه از اين ابرقدرت مي‌ترسد و نه از آن ابرقدرت مي‌ترسد و از جنگ هم نمي‌ترسد[12].»
 
نتيجه‌گيري

انقلاب اسلامي در سال 1357، طبقۀ متوسط سنتي را به قدرت رساند و جنگ هشت ساله عراق عليه ايران اين طبقه را تثبيت و نهادمند ساخت. كليد درك چگونگي تأثير جنگ بر تثبيت قدرت اقشار و شئون مذهبي و سنتي را در قرائت امام خميني از جنگ هشت ساله مي‌توان يافت.

با شروع جنگ ايران و عراق، شرايط پساانقلابي در داخل، وضع ارتش، منازعۀ گروه‌هاي رقيب براي دسترسي به قدرت و بسياري موارد ديگر سطح نخبگي نظام را به اين نتيجه رساند كه براي پيشبرد جنگ و دفاع از مرزها، صرف اتكا به نيروي نظامي كلاسيك ممكن نبوده و بايد به نيرويي مردمي و شيوه‌هاي غيركلاسيك جنگ، يعني جايي كه مي‌شد از شاخصه‌هاي سرمايه اجتماعي (كه در اثر انقلاب تقويت شده بود) و پتانسيل مردمي حداكثر استفاده را نمود، رجوع كرد. اين مهم به بهترين نحو در قرائت امام خميني از جنگ صورت گرفت.

جايي كه در آن؛ جنگ ادامۀ انقلاب و صدام حسين دنبالۀ جريان طاغوت به حساب مي‌آمدند. در انديشه امام خميني جنگ از آن جهت تقدس مي‌يافت كه آوردگاه دفاع از اسلام و احكام دين بود. ايشان براي دفاع مقدس، به سان هميشه توده‌هاي مردم را راه‌گشا يافته و به جبهه‌ها فراخواندند. به فراخوان ايشان از طرف جامعه به طور عام و از سوي اقشار و شئون مذهبي و نيروهاي انقلابي به طور خاص پاسخ مثبت داده شد و بار ديگر اقشار مذهبي و نيروهاي انقلابي به طور خاص پاسخ مثبت داده شد و بار ديگر اقشار مذهبي مشاركت حداكثري در حوزۀ سياسي-اجتماعي را ذيل رهبري ديني به نمايش گذاشتند.

بدين ترتيب به موازات جنگ، مركز ومتن حوزۀ قدرت سياسي و نظامي در اختيار اقشار و طبقاتي قرار گرفت كه گفتمان اسلامي را دروني كرده و به طور كامل تحت رهبري امام خميني قرار داشتند. اقشار و طبقاتي كه بيش از هر نوع دسته‌بندي در طبقۀ متوسط سنتي تعريف مي‌شدند.
 
پانوشت‌ها
[1] . اين مقاله تلخيصي است از كتاب: حجر اردستاني، انقلاب اسلامي، جنگ ايران و عراق: قدرت طبقه متوسط سنتي در ايران، تهران: نشر مرز و بوم، 1391، صص 194-175.

[2]. صحيفه امام، جلد 15، ص 214.

[3]. همان، جلد 16، ص 463.

[4]. همان، جلد 12، ص 224.

[5]. همان، جلد 21، ص 284.

[6]. همان، جلد 18، ص 131.

[7]. همان، جلد 13، ص 236.

[8]. همان، جلد 18، ص 78.

[9]. همان، جلد 14، 252.

[10]. همان، جلد 18، ص 310.

[11]. همان، جلد 16، ص 231.

[12]. همان، جلد 18، ص 46.

 

 

منبع:

1. مركز اسناد و تحقيقات دفاع مقدس

2. پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس شهید حاج قاسم سلیمانی

Post comment as a guest

Comments | Add yours
  • No comments found