یکشنبه, 28 دی 1399
شناسه خبر:4952

نقش زنان در حماسة خونين‌شهر

  • انداز قلم

نقش زنان در حماسة 34 روزة خرمشهر محدود به زمان و مكان خاصي نيست و در جاي‌جاي خرمشهر از مراكز پشتيباني تا خطوط مقدم درگيري مستقيم با دشمن، بيمارستان، مزار شهدا و ... هر كجا ذكري از حماسه‌آفريني و مقاومت و ايستادگي هست، نقش مادران و خواهران متعهد و حزب‌اللهي خرمشهر مشهود است.

مقالات و تحلیل ها

اگرچه خواهران را رخصت كم‌تر براي شركت در رويارويي‌هاي مستقيم با قواي متجاوز بوده است، اما برادران حماسه‌ساز با پشتيباني‌هايي به ميدان مي‌رفته‌اند كه غالباً به همت خواهران صورت مي‌گرفته است و اگر اين نقش با ورود دشمن به شهر كاهش مي‌يابد، به سبب اصرار مدافعان غيور خرمشهر براي حفظ حرمت خواهران مسلمان در برابر دشمن متجاوز بوده است. هر چند شرح همة ايثارها، ازجان‌گذشتگي‌ها و اقدامات خواهران در اين حماسة عظيم ميسر نيست، تلاش شده است كه در دو قسمت به شرح گوشه‌اي از اين حماسه‌ها بپردازيم. در قسمت اول اين نوشته حضور زنان در خط مقدم و نبرد مستقيم با دشمن و همچنين پشتيباني رزمندگان حاضر در صحنۀ نبرد بررسي گرديد. در قسمت دوم اين نوشته نقش امدادگري زنان در خلال حماسه 34 روزه خرمشهر به صورت مختصري نشان داده شده است.

امدادگري

شروع هجوم سراسري و اجراي آتش سنگين روي خرمشهر، از همان آغاز شهيدان و مجروحان بسياري را همراه داشت كه رسيدگي به آن‌ها توان و روحيه‌اي فوق عادي را مي‌طلبيد و خارج از طاقت يك بيمارستان با معدود پرسنل آن بود. بنابراين، از همان ابتدا هر كه در اين زمينه توانايي داشت، دست به كار شد. عده‌اي شروع به انتقال شهيدان و مجروحان كردند؛ تعدادي در بيمارستان، عده‌اي در قبرستان و به تدريج برپايي پايگاه‌هايي به اين منظور. كم‌كم با خروج خانواده‌ها از شهر و لزوم شركت گسترده‌تر در مقابله با دشمن، از تعداد امدادگران مرد كاسته شد و خواهران ميدان‌دار اصلي اين فعاليت مشقت‌بار و زجرآور شدند. انتقال مجروحان و شهدا، كمك‌هاي اوليه، پرستاري، نظافت و ... در بيمارستان و پايگاه‌هاي امداد، شناسايي شهيدان و مجروحان، كندن قبر و دفن شهدا، نگهباني در قبرستان، ساخت تابوت و ... .

خواهر شهلا حاجي‌شاه: به هر زحمتي بود، خودم را به بيمارستان رساندم، چه مي‌ديدم؟! زنان و مردان بي‌دست و پا، پيكرهاي بي‌سر، پاره‌هاي گوشت، كودكان زخمي و نيمه‌جان! مشغول شدم. من كه حتي تحمل ديدن يك جراحت ساده را نداشتم، حالا تا مچ پا توي خون بودم …. خواهرم (شهناز) را ديدم و جلو رفتم، امّا او بي‌توجه به من كار مي‌كرد. در چهرة تمام بچه‌ها، فقط درد و اندوه بود. مدام زخمي و شهيد مي‌آوردند. بيش‌تر آن‌ها از كوي طالقاني و پايين‌شهر بودند ... با اين كه بي‌خوابي و تلاش و اضطراب توانم را گرفته بود، بايد مي‌ماندم، احتياج به كمك بود. صبح با خواهري براي نماز رفتيم. پشت‌سرهم مجروح و شهيد مي‌آوردند. بعدازظهر براي شناسايي شهدا رفتيم. خيلي از مادران و زنان، شهدا را مي‌شستند؛ فرزندان يكديگر را، بچه‌هاي خودشان را، اشك مي‌ريختند و مي‌شستند. بعضي هم قبر مي‌كندند ... چند روز بعد كه خواهرم شهيد شد و مي‌خواستيم او را دفن كنيم، جلو مسجدجامع، برادرم حسين را ديدم، به او گفتم: «بيا مي‌خواهيم شهناز را دفن كنيم» گفت: «من نمي‌آيم. عراقي‌ها از دروازة شهر وارد شده‌اند و جنگ تن‌به‌تن شروع شده. آنجا بيش‌تر به من احتياج است ... .»

در بهشت شهدا آبي براي غسل دادن خواهرم نبود. آقايي گفت: «احتياج به غسل ندارد ... .» درحالي‌كه گلولـه‌هاي توپ در نزديكي ما فرود مي‌آمد، مادرم با دست‌هاي خودش خواهرم را در قبر گذاشت ... [1].

يكي از خواهران بسيجي: خواهران دو دسته شدند، عده‌اي براي مهمات و تعدادي براي بيمارستان. ما به بيمارستان رفتيم. پشت سر هم مجروح مي‌آوردند. دست و پاها و بدن‌هاي پاره‌پاره كه در پتو و حصير پيچيده بودند. اوايل جرئت نمي‌كرديم به آن‌ها دست بزنيم، ولي كم‌كم عادت كرديم. خواهران هر كاري نياز بود و قادر بودند، انجام مي‌دادند: تخلية مجروحين، پرستاري، كار در آشپزخانة بيمارستان، نظافت بيمارستان، نگهباني جلو در براي جلوگيري از هجوم مردم و ... كار زياد و نيرو كم بود. سرتاسر اتاق‌ها و راهروها پر بود از مجروح. بيمارستان بوي عفونت گرفته بود. كارگران بيمارستان هم به نقل‌وانتقال مجروحين مشغول بودند و فرصت نظافت نداشتند، ... يك‌روز عصر با يكي از خواهران به قبرستان رفتيم. آنجا پر از جنازه بود و برخلاف روزهاي اول، كسي نبود آن‌ها را خاك كند. چند خواهر مشغول شستن شهدا بودند. آن‌هايي را كه مي‌شد، مي‌شستند و بقيه را كه تكه‌تكه بودند در پارچه‌اي پيچيده، خاك مي‌كردند. جنازه‌ها به قدري زياد بود كه همان‌طور مانده بود و كسي هم نبود هويتشان را مشخص كند. از آن‌هايي كه امكان داشت، عكس مي‌گرفتند و دفن مي‌كردند. به علت نزديكي به پادگان دژ، قبرستان مدام زير آتش دشمن بود. از طرف ديگر، سگ‌ها هم به قبرستان هجوم آورده بودند. به همين خاطر دو نفر از خواهران مجبور بودند شب‌ها در قبرستان نگهباني داده، سگ‌ها را از نزديك شدن به جنازه‌ها دور كنند و صبح‌ها با آمدن خواهران ديگر، اين‌ها به مسجدجامع مي‌رفتند و داد مي‌زدند و براي دفن شهدا درخواست كمك مي‌كردند، ولي كم‌تر كسي به اين تقاضاها پاسخ مثبت مي‌داد. به تدريج با نزديك شدن دشمن به شهر، بيمارستان هم زير آتش بيش‌تر قرار گرفت و روزبه‌روز وضع بيمارستان بدتر مي‌شد. آب و برق نبود. آب از شط مي‌آورديم. اغلب پرستاران رفته بودند و ديگر دكتري نمانده بود كه عمل كند. با تشديد آتش روي بيمارستان، مجروحين به دارخوين منتقل شدند. بيمارستان تعطيل شد كه ما رفتيم نزد خواهراني كه مسئول مهمات بودند ... [2].

بهجت صالح‌پور: از نهم مهر ديگر رفتن به قبرستان ممكن نبود، ناچار جنازه‌ها را به شهرهاي ديگر مي‌فرستاديم. شهدا را درون نايلون با لباس خودشان دفن مي‌كرديم، چرا كه آبي براي غسل و پارچه‌اي براي كفن نداشتيم. پس از دفن، تيمم مي‌كرديم و بالاي سرشان نماز مي‌خوانديم. بچه‌ها غريبانه شهيد مي‌شدند و اكثرشان گمنام مي‌ماندند[3].

پيكر بي‌سر كودكي كه بر اثر گلوله‌باران ارتش عراق خانه‌شان ويران شده، به‌وسيله يكي از امدادگران از زير آوار خارج مي‌شود.

سكينه حورسي: مدت‌ها در سردخانه، كارمان درست كردن تابوت براي عزيزان خودمان بود؛ در جوار پيكرهاي خون‌آلود و قطعه‌قطعه شده ... كاري دردناك و خارج از تحمل[4].

زهره حسيني در هفتة اول جنگ پدر شهيدش را با دست خود دفن مي‌كند و روز يازدهم مهر هم بدن قطعه‌قطعه شدة برادرش علي را كه در مدرسة دريابد رسايي به شهادت رسيد. خداوند به زهره حسيني و خواهرش چنان تحملي داده بود كه كارشان در گلزار شهدا دفن شهيدان و نگهباني جنازه‌ها شده بود[5].

كبري نقدي‌زاده: مادري كه سه فرزند داشت، يك پسر و دخترش مجروح شده بودند و پسر ديگرش شهيد. چه شهادتي! نه دست داشت نه سر! شب وقتي خبر آورديم كه پسرش شهيد شده، دست‌هايش را به طرف آسمان بلند كرد و گفت: «يا حضرت فاطمه زهرا (س)، حالا رويم مي‌شود به تو بگويم يا فاطمه زهرا (س).»

او همان شبانه اصرار داشت پسر شهيدش را ببيند و بالاخره هم موفق شد. صبح زود هم به سراغ ما آمد كه مرا به سردخانه ببريد. در سردخانه هر چه التماس كرديم كه بگذار ما عطر بزنيم و كفن كنيم، قبول نكرد. با آرامشي خاص تمام پيكر فرزندش را عطر و گلاب زد. پيكري كه دست راست و سر نداشت. بله، آن را با دقت داخل پارچه‌يي پيچيد و رويش هم مشمع كشيد. موقع جابه‌جا كردن هم به هيچ‌كس اجازه نداد جنازه را بلند كند. تحملش براي ما مشكل بود، اما او حتي يك قطره اشك هم نريخت. مي‌گفت: «مي‌خواهم اولين مادري باشم كه بي‌صدا و بدون ناله و اشك، پشت تابوت بچه‌اش راه مي‌رود، بچه‌اي كه هيجده سال و يك ماه بيش‌تر ندارد.»

خانم بديعي هم پانزده سال داشت، تنها چهل روز از ازدواجش مي‌گذشت. وقتي جنازة شوهرش را آوردند، خودش او را كفن كرد، با دستان خودش، با دست‌هايي كه هر كسي آن‌ها را ندارد يا حتي توان ديدن آن‌ها را[6].

خواهر سهام طاقتي در مورد آخرين روزهاي حضور در خرمشهر و چگونگي ترك آنجا، گفت: شب‌ها در سنگر مي‌خوابيديم و سگ‌ها تا صبح بالاي سرمان عوعو مي‌كردند. بيش‌تر مواقع در سنگرها بوديم. سنگرهايي پر از مارمولك، كه اگر يك متر كف آن را مي‌كنديم، به آب مي‌رسيديم. با وجود مشكلات، هر كس وظيفة خود را انجام مي‌داد. ديگر كسي از مرگ نمي‌ترسيد و به آن فكر نمي‌كرد. چند روز بعد با ورود دشمن، به شهر و با تشديد آتش آن‌ها، خمپاره‌اي به محل تقسيم خواربار اصابت كرد و همه چيز را به هوا فرستاد. عراقي‌ها همه جا را زير آتش خمپاره و توپ گرفته بودند. يك شب اعلام كردند كه خواهرها ديگر نبايد در شهر بمانند، چون گرفتار عراقي‌ها مي‌شوند. با شنيدن اين خبر به زني كه كنارم ايستاده بود، گفتم: «حالا كه بايد برويم، بهتر است به برادرها خبر بدهيم كه اينجا مهمات قايم كرده‌ايم.»

غنيمت‌هايي را كه بچه‌ها گرفته بودند، زير گوني‌ها پنهان كرده بوديم. مانده بوديم كه محل اختفاي آن‌ها را به چه كسي بگوييم. برادر فرخي هم شهيد شده بود، نمي‌توانستيم به هركس اعتماد كنيم، حتي بعدها فهميدم كه زني كه كنارم ايستاده بود، جاسوس بوده و با بي‌سيم به عراقي‌ها اطلاعات مي‌داده است. شب از خرمشهر رفتيم، ولي نتوانستيم طاقت بياوريم و صبح دوباره به خرمشهر برگشتيم. حدود ظهر بود كه عراقي‌ها داشتند مي‌رسيدند؛ فاصلة زيادي با آن‌ها نداشتيم. هر لحظه احتمال اسارت مي‌رفت.

بچه‌ها موافقت كردند كه برويم. قبل از رفتن، محل غنائمي را كه در كمدها و زير گوني‌ها مخفي كرده بوديم، به برادرها گفتيم و از شهر خارج شديم[7].

برادر جهان‌آرا كه براي نجات خونين‌شهر به هر وسيله‌اي متوسل مي‌شد، به خواهران در حال خروج كه ديگر ماندنشان ميسّر نبود، سفارش مي‌كرد: تو را به خدا برويد. ما كه دستمان به امام نمي‌رسد، شما برويد صحبت كنيد؛ برويد هر چه هست، بگوييد. شايد نگذارند با امام حرف بزنيد؛ اگر نشد، برويد توي مجلس حرف بزنيد. به همه بگوييد؛ در نماز جمعه‌ها و هر جا كه شد؛ شهر به شهر بايستيد و بگوييد بر خرمشهر چه گذشت. بگوييد كه چه عزيزاني را از دست داديم ... [8].
 
پانوشت‌ها

[1]. در كوچه‌هاي خرمشهر: مجموعة خاطرات رزمندگان خرمشهر، ص 132 تا 139.

[2]. سند شمارة 5512/پ.ن. مركز مطالعات و تحقيقات جنگ: خواهران عضو سپاه خرمشهر در گفت‌وگو با راوي مركز، سال 1360، ص 8 تا 11.

[3]. حوزة هنري سازمان تبليغات اسلامي، در كوچه‌هاي خرمشهر: مجموعة خاطرات رزمندگان خرمشهر (تهران، انتشارات حوزة هنري سازمان تبليغات اسلامي، چاپ اول، زمستان 1370)، ص 170.

[4]. همان، ص 126.

[5]. همان، ص 20.

[6]. همان، ص 151 تا 153.

[7]. همان، ص 172.

[8]. همان، ص 126.

 

 

منبع:

پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس شهید حاج قاسم سلیمانی

ارسال نظر به عنوان مهمان

  • هیچ نظری یافت نشد