دوشنبه, 29 شهریور 1400
شناسه خبر:5489

همراه با مجروحان شیمیایی ایران

  • انداز قلم
کتاب دفاع مقدس

همراه با مجروحان شیمیایی ایران روایت بیست سال امدادرسانی بین المللی نوشته شیزوکو تسویا با ترجمه یاسر شهبازی، در 184 صفحه از سوی انتشارات رسانش نوین منتشر شد.

«همراه با مجروحان شیمیایی ایران: بیست سال امدادرسانی بین‌المللی» کتابی از شیزوکو تسویا با ترجمه یاسر شهبازی، در سال 1395 توسط نشر رسانش نوین به چاپ نخست رسید. این کتاب 184 صفحه‌ای در سه بخش «امدادسانی پزشکی در روسیه: ده سال ابتدایی آزمون و خطا»، «رنج مجروحان شیمیایی ایران: ده سال امدادرسانی در ایران» و «از هیروشیما برای دنیا» تنظیم شده است.

مقدمه کوتاه محمدرضا سروش، مدیر عامل انجمن حمایت از قربانیان سلاح‌های شیمیایی و رئیس هیئت مدیره موزه صلح تهران به خواننده یادآور می‌شود که کتاب، بخشی از فعالیت‌های نویسنده و سازمان غیر دولتی موست را در بر دارد. پیش‌گفتار نویسنده هم حاکی از آن است که او 21 سال است امدادرسانی بین‌المللی را آغاز کرده و کتاب، با انگیزه ارائه آنچه که شخصاً از شکست‌هایش در فعالیت‌های امدادرسانی آموخته است و همچنین نقش هیروشیما که در خلال این امدادرسانی‌ها دریافته، نوشته شده است.

تسویا، کتابش را با مختصری دربارة خود آغاز می‌کند و بعد توضیح می‌دهد که چرا ده سال امدادرسانی در روسیه را انتخاب کرد: «روسیه در آن زمان (1373 شمسی) هنوز به خاطر آلودگی تشعشعات رادیواکتیو فاجعه اتمی چرنوبیل که در اردیبهشت سال 1365 رخ داده بود، وضعیتی بحرانی داشت... هیروشیما که توشه‌ای از دستاوردهای کاربردی در درمان قربانیان بمباران اتمی دارد با استفاده از این تجربیات، در هر نقطه از جهان در جهت درمان آسیب‌دیدگان از تشعشعات رادیواکتیو فعالیت می‌کند.

تا پیش از آن نیز هیروشیما در زمینه درمانی بعد از حادثه چرنوبیل به جماهیر شوروی کمک کرده بود و عمدتاً دوره‌های آموزش پزشکی برگزار می‌کرد. اما با فروپاشی فدراسیون شوروی، نظام‌های سیاسی تغییرات بسیاری داشتند و مشکلات متعددی پیش آمد. اما تغییر نظام‌های سیاسی نباید موجب توقف کارهای درمانی شود...»

نویسنده از تجربه‌هایش در مشاوره درمانی، شناسایی بیماری، فراهم آوردن امکانات آزمایشگاهی و دارویی و سختی‌های این روند در روسیه نوشته است: «با مرکزیت روسیه به امدادرسانی ادامه می‌دادیم. گاهی اوقات به تنهایی دارو می‌بردم، گاهی هم که شرایط شوهرم مناسب بود، دو نفری به مناطق مورد نظر می‌رفتیم و همراه با معاینات پزشکی، دارو نیز می‌بردیم.»

صحنه‌هایی از امدادرسانی که در خاطرات تسویا آمده، دارای اطلاعاتی از جنبه‌های اجتماعی و مردم‌شناسانه هم هستند. همچنین در اواخر بخش نخست کتاب، عنوان «ارسال داروی آسم به منطقه غزه در فلسطین» دیده می‌شود و این نکته که «فلسطین هوایی خشک دارد و کودکان زیادی مبتلا به آسم هستند. اما به خاطر محاصره اقتصادی [توسط] اسرائیل، با تداوم کمبودها، وضعیت به گونه‌ای بود که امکان دسترسی به داروهای مورد نیاز وجود نداشت...» اما او موفق می‌شود از طریق اوکراین و متصدی امور پناهندگان سازمان ملل در آنجا، داروها را به فلسطین ارسال کند.

بخش دوم کتاب حاصل سفر تسویا به ایران است، سفری که بارها تکرار و او متوجه می‌شود که شهر سردشت هفت مرتبه با بمب‌های حاوی گاز خردل توسط ارتش صدام بمباران شده و تقریباً چهار هزار نفر از عوارض ناشی از این بمباران‌ها رنج می‌برند؛

همچنین کشور ایران در مجموع بیش از سیصد بار هدف بمباران شیمیایی قرار گرفته است و مردم سردشت به شهر خود «هیروشیمیای دوم» می‌گویند. روزی که وارد سردشت می‌شود نزدیک به هفده سال از بمباران شیمیایی این شهر می‌گذشته است: «انگار ما اولین خارجی‌هایی بودیم که در مدت این هفده سال به سردشت آمده‌اند... یکی از مجروحان شیمیایی... انتقاد می‌کرد و می‌گفت: «دنیا ما را فراموش کرده است...»

تسویا همچنین می‌نویسد:

«آشنایی با مجروحان شیمیایی برایم تکان‌دهنده بود. واقعیت‌های تلخی را به چشم خود دیدم و تبدیل به سفری شد که در آن راجع به مسائل بسیاری با خود فکر کردم. اما همه مسائل، ناراحت‌کننده نبود. چیزهای فوق‌العاده‌ای هم کشف کردم...» و از این به بعد درباره ویژگی‌هایی که از ایران و ایرانی‌ها دیده می‌نویسد.

بخشی از این ویژگی‌ها مربوط به مجروحان شیمیایی است که در ژاپن مهمان تسویا و انجمنی که مدیریتش را برعهده داشت (موست) بوده‌اند: «آنها با هم به زبان فارسی صحبت می‌کردند و حتی خارج از کشورشان نیز سعی می‌کردند که مثل کشور خود به تکالیف اسلامی مقید باشند...

نسبت به ، به‌جا آوردن نماز خیلی مراقب بودند. در مدت حضورشان یک بار وقتی ‌که قرار گذاشته بودیم که در سالن هتل جمع شویم، مجروحان شیمیایی به موقع نیامدند. فکرکردیم که شاید اتفاقی پیش آمده است. وقتی در پی آنها رفتم، دیدم که یک زیرانداز در راهروی هتل پهن کرده و مشغول نماز بودند.»

نویسنده کتاب «همراه با مجروحان شیمیایی ایران» با علم به این که برای مجروحان شیمیایی راه درمان قطعی وجود ندارد، رفت و آمد و ارتباط با آنها را گونه‌ای از امدادرسانی می‌داند، زیرا از نظر روانی به آنها کمک می‌شود.

بخشی از بخش دوم کتاب به آشنایی تسویا با دو مجروح شیمیایی ایرانی اختصاص دارد. این دو نظر او را جلب کرده‌اند: چیمن سعیدپور که وقتی یک سال و نیم داشته، در بمباران شیمیایی بانه آسیب دیده است و علی جلالی که سال 1367 و در سن 25 سالگی برای درمان به ژاپن برده می‌شود.

برای نویسنده کتاب، تغییراتی که چیمن پس از سفر به هیروشیما داشته و یافتن پزشک معالج جلالی در سال 1367 اتفاق‌های مهمی محسوب شده‌اند: «با تدارک دیدار مجدد آقای جلالی و دکتر ناکاتانی، امدادرسانی ما در قالب میانجی‌گری با موفقیت به پایان رسید و آرام گرفتم.»

نکته‌های دیگری که موجب رضایت تسویا از آمدن به ایران و استقبال از مجروحان شیمیایی در هیروشیما شده، این‌چنین بازگو شده‌اند: «فروردین ماه سال 1383 که در قالب طرح صلح جهانی هیروشیما به ایران رفته بودیم، ایرانی‌ها از ما دو چیز خواسته بودند.

یکی این ‌که: «دوست داریم که مجروحان سلاح شیمیایی را به دنیا معرفی کنید» و دیگری انجام تحقیقات مشترک ایران و ژاپن برای درمان عوارض شیمیایی. راجع به درخواست اول با کارهایی مثل دعوت برای شرکت در مراسم یادبود صلح هیروشیما و یا برپایی جلسات گفت‌وگو با مجروحان بمباران اتمی، توانستیم گام‌هایی هرچند کوچک برداریم...

در مورد دوم، یعنی «تحقیقات مشترک برای درمان عوارض شیمیایی»... وقتی «اطلس ضایعات ناشی از گاز خردل» را در دست گرفتم، احساس غیرقابل وصفی داشتم. احساس کردم که این مجموعه، بخشی از پاسخ به درخواست ایرانی‌ها ـ یعنی مطالعات مشترک برای درمان ضایعات شیمیایی ـ است.»

بخش آخر کتاب، علاوه بر آن‌ که اشاره‌های دیگری به سرگذشت تسویا و آغاز امدادرسانی او در سطح بین‌المللی دارد، روند تلاش وی برای تولید انیمیشن سینمایی «جونود» را هم در بردارد: «دکتر جونود، پزشکی سوئیسی بود که بلافاصله پس از بمباران اتمی به هیروشیما آمد و 15 تن دارو و تجهیزات پزشکی به آنجا ارسال کرد. بنای یادبود دکتر مارسل جونود در جنوب شرقی پارک یادبود صلح هیروشیما واقع شده است...»

خاطرات شیزوکو تسویا با جمله‌هایی به پایان می‌رسد که نشان از تأثیرگذاری ایران و ایرانی‌ها بر اوست: «نه تنها برای مجروحان شیمیایی که برای همه بالاخره پایان عمر فرا خواهد رسید. نمی‌دانم خورشید زندگی‌ام کی غروب می‌کند؛ اما امیدوارم که در آن هنگام به زیبایی خورشید مغرب مریوان بدرخشد.»

 

 

منبع:

1. تاریخ شفاهی

2. نویدشاهد

ارسال نظر به عنوان مهمان

  • هیچ نظری یافت نشد