شنبه, 01 مهر 1402
شناسه خبر:4634

دفاع مقدس

  • انداز قلم
داستان و رمان

موسي به تمام ورق هاي از هم جدا شده ي كتابش نگاه كرد . اگر جنگ نبود خيلي راحت به كلاس پنجم مي رفت. تمام مدت تابستان روي كتاب هاي حساب و علوم كار كرده بود . دلش مي خواست در كلاس پنجم از اين دو درس ضعيف نباشد . موسي ، مدادش را كه روي حصير كف اتاق شان بود ، برداشت و روي طاقچه گذاشت . بعد نگاهش به عكس پدرش افتاد و حرف هاي ديشب او را به ياد آورد :

-" بيش تر مردم ، درس مي خوانند كه در آينده به مردم و جامعه شان خدمت كنند . اصلا ، درس خواندن براي خدمت كردن است . هر كسي كه در اين شرايط ، براي كمك به مردم و دفاع از انقلاب ، آستين هايش را بالا بزند و كار كند بالاترين افتخار را براي خودش فراهم كرده است . كسي كه شانه از زير بار مسووليت خالي مي كند و در مي رود ، انگار درس نخوانده است ، اگر چه دكتر و مهندس هم باشد . "

موسي به ياد آقاي محسني افتاد . نگاه مهربان او را به خاطر آورد . آخرين بار كه او را در كلاس آموزش اسلحه ديده بود از او شنيده بود كه :
-" امروز وظيفه ي تك تك ما مقومت در برابر دشمن است . بايد از انقلاب مان دفاع كنيم . بايد از رهبرمان اطاعت كنيم . نگاهي به زندگي امام بيندازيد ، تمام عمرش را در راه اسلام و خدمت به مردم گذرانده است . ببينيد چقدر فروتن و بي تكبر است. مي گويد به من رهبر نگويي، خدمت گزار بگوييد . كجاي دنيا چنين رهبري را مي توان پيدا كرد ؟ بايد تمام لحضه هاي زندگي عمر ا و سرمشق و نمونه ي مبارزه و كار و تلاش ما باشد . امروز اطاعت از رهبر مقاومت كردن است . "

وقتي مردم پيكر پاك او را بر روي دست هاي شان حمل مي كردند . فرياد مي زدند :
-" اين گل پرپر ماست هديه به رهبر ماست ... "

موسي براي مدتي در افكار خود غوطه ور بود . بعد به زير زمين دويد و تمام بطري هاي خالي را جمع كرد . آن ها را در زنبيلي ريخت و بيرون آمد. سر راهش به در خانه ي مهدي و حسن هم سر زد و آن ها را هم خبر كرد به آن ها گفت كه مقداري صابون با خود بياورند . همين كه صداي گرم موذن از بلندگوهاي مجد محل بلند شد،آن ها جلوي در مسجد رسيد ه بودند : اشهد ان لا اله الا الله .. اشهد ان محمد رسول الله .

به صف هاي منظم نمازگزاران نگاهي انداختند و از اين كه دوباره مسجد ها را پر از مردم مي ديدند خوش حال شدند . مسجد درست مانند روزهاي پيش از پيروزي انقلاب شلوغ بود. بعد از نماز ، تعداد زيادي مردم ، همان جا ماندند و هر كس به كاري مشغول شد . حسن ، مهدي ، موسي هم دنبال كار خودشان رفتند . مهدي بطري ها را پاك كرد، حسن صابون ها را رنده كرد و موسي هم بنزين داخل بطري ها ريخت و به دست شخص ديگري داد تا صابون هم داخل آن ها بريزد و براي شان فتيله بگذارد.
دشمن به نزديكي شهر رسيده بود ..... .

عده اي رزمنده ها مشغول خوردن صبحانه بودند . ام كبري و دوستانش از راه رسيدند و جلوي نگهباني ايستادند. نگهبان ها جلو آن ها را گرفت و پرسيد :

-" خواهر ها كجا مي خواهيد برويد ؟ "

ام كبري اشاره اي به ديگ مسي بزرگي كه دست داشت كرد و گفت :

-" آماده اين كمك كنيم ، چند نفر ديگر هم در راهند ، مي خواهيم براي رزمنده ها غذا بپزيم "

نگهبان فكري كرد و گفت :

-" لطفا چند لحظه صبر كنيد تا من فرمانده مان را خبر كنم "

بعد يكي از دوستانش را صدا زد و گفت :

-" اين خواهر ها آمده اند كمك كنند مي خواهند براي رزمندگاني كه از شهرهاي ديگر اين جا مي آيند و به خط مي روند ، غذا بپزند .... "

ام كبري ديگ مسي سنگين را روي زمين گذاشت ، در همين لحظه خديجه و چند زن ديگر هم از راه رسيدند . ام خديجه ، دستش را با پارچه سفيدي بسته بود . ئقتي داشت سيني مسي را از خانه بيرون مي آورد . خمپاره اي درخانه همسايه افتاده و ام خديجه هم براي اين كه تركش به او صدمه اي نزند ، خود را روي زمين انداخته بود . ولي باز هم تركش كوچكي دستش را شكافته بود.

چند دقيقه بعد ، فرمانده ستاد بيرون آمد و با خوش رويي از ام كبري و ام خديجه و ديگر زن ها احوال پرسي كرد و گفت :
-" خدا شما را براي ما فرستاد ، مي خواستيم در نماز جمعه اعلام كنيم ، آخر قرار است نيروهاي تازه اي وارد شوند . بايد براي آن ها غذاي گرم تهيه كنيم ."

ام كبري و ام خديجه گفتند :

-" ما هم اين خبر را شنيديم و براي همين آمديم "

-فرمانده از آنها تشكر كرد و آن ها را به داخل ستاد برد و محل آشپزخانه و انبار مواد اوليه را به آن ها نشان داد و گفت :

-" اين ها را مي سپاريم دست شما ، اگر كمكي هم از دست برادرها بر آيد ، مي توانيد آن ها را صدا كنيد . "

-فرمانده براي چند لحظه ساكت شد و بعد در حالي كه لبخندي بر لب داشت ، كمي جلوتر آمد و با لحني خجالت زده گفت :

-" يك نكته اي كه مي خواهم تذكر بدهم اين است كه ، راه هاي ارتباطي خراب است و ممكن است نتوانند مواد اوليه ، به موقع براي مان بياوند . شما هر چقدر كه مي توانيد صرفه جويي كنيد .

-ام كبري گفت :

-- " خاطره تان جمع باشد ! تازه ما خودمان هم كمي خوار و بار جمع كرده ايم . فقط يك وسيله مي خواهيم كه آن ها را به اينجا بياوريم .

-چند لحظه ي بعد ، يك جيپ به خانه ي ام كبري رفت تا خوار وبار را به ستاد بياورد. زن ها ديگ بزرگ را روي اجاق گذاشتند و داخل آن را آب ريختند .

-فاطمه فكرهايش را كرده بود . دلش مي خواست تفنگ دست بگيرد و دوش به دوش برادرهاي مسلمانش بجنگد . اما ياد آوري وضع بيمارستان او را از انجام آن كار بازمي داشت .

-اين روزها بيمارستان پر از زخمي بود ، پرستار هم كه كم داشتند . با خودش گفت :
-" وظيفه ي اصلي ما خدمت كردن است ، حالا در هر لباسي و هر جايي كه باشد ، فرقي نمي كند . الان در بيمارستان ، بيش تر به من احتياج دارند ."

-روسريش را محكم گره زد و چادر مشكي اش را روي سر انداخت و به راه افتاد .

جلوي در خانه دوستش كه رسيد ايستاد در زد . زينب پشت در آمد و در را باز كرد . فاطمه سلام كرد و بعد احوال پرسي گفت :

-" من به بيمارستان مي روم ، تو نمي آيي ؟"

زينب چند لحظه به فكر فرو رفت و بعد گفت :

-" نه فاطمه جان ، من بهتر است به كاري كه مي توانم آن را انجام دهم بپردازم . آقا مصطفي را ديدم ، مقدار زيادي پارچه سفيد به اينجا آورد تا براي شان ملحفه بدوزم . پيش اي تو با مادر و خاله هايم مشغول بوديم . حالا نيمه كاره اند . بهتر است آن ها را تمام كنيم . بعد هم خدا هر چه خواست . "

-فاطمه با مهرباني لبخندي زد و گفت :

-انشا الله موفق باشي ، اگر از آشناها كسي بي كار بود ، مي فرستمش كمك تان."

-فاطمه خداحافظي كرد و رفت . زينب او را صدا زد و گفت :

- " يادت نرود بگويي هر كه چرخ خياطي و پارچه سفيد دارد ، با خودش بياورد . "

-فاطمه باز هم با تكان دادن سرش به او جواب مثبت داد و به راهش ادامه داد . بين راه فاطمه با ياد گذشته هايش افتاد . آن روزها كه با زينب هم كلاسي بودند و پشت يك ميز مي نشستند . بعد به ياد آن زماني افتاد كه هب ردو با كمك هم كلاس نهضت سواد آموزي براي زنهاي بي سواد راه انداخته بودند . بعد ياد روستايي افتاد كه با زينب به آن جا مي رفتند و از طريق جهاد ، كارهاي مختلفي را انجام داده بودند .

-انگار تمام گذشته فاطمه دوباره برايش زنده شده بود . تمام دوستانش ازجلوي چشمانش مي گذشتند ، چه آن ها كع در شهر مانده بودند و چه آن ها كه شهر را گذاشته و رفته بودند .

-بعد خاطره ي آن روزهايي براي او زنده شد كه خيلي از هم كلاسي هايش ، مردم را دور خود جمع مي كردند و دم از خلق مي زدند . اعلاميه پخش مي كردند و بر ضد دولت جمهوري اسلامي حرف مي زدند . اما همان ها ، حالا اين خلق را گذاشته و جاهاي امن رفته بودند .

-فاطمه به ياد لحظه اي افتاد كه آذر را ديده بود ، در حالي كه سوار بر ماشين شده و شهر را ترك مي كردند . از آذر پرسيده بود :

-" تو ديگر چرا ؟ تو كه مي خواستي براي خلق خدمت بكني ، چه موقع بهتر از حالا؟"

-و آذر در جواب گفته بود :

--" نيروهاي مترقي ، نيروي شان را صرف اين بازي ها نمي كنند . دو تا رژيم مرتجع به جان هم افتاده اند و خلق ها يكديگر را مي كشند . در اين شرايط وسالت ما آگاهي دادن به تود ها ي محروم است كه بدانند رژيم با هم فرقي ندارند و به فكر زحمت كش ها نيستند و ... "

فاطمه از حرف هاي آذر خنده اش گرفته بود ، حرف هايي كه انگار ازجايي بلغور مي كرد .

هنوز آفتاب بعد از ظهر گرم و سوزنده بود كه زينب را هم آوردند . پيكرش غرق خون بود . به سختي نفس مي كشيد . فرو ريختن آوار قسمت هاي زيادي از بدنش را له كرده بود . استخوان دستش شكسته و پوستش آويزان بود . زينب وقتي صداي بغض آلود فاطمه را شنيد به زحمت پلك هاي پوشيده از خاكش را باز كرد و با سختي گفت :

- " فاطمه جان مقاومت كنيد ، خون شهيدان مان پايمال نشود ... فاطمه جان ... "

و بعد از درد صورتش را در هم كشيده بود و خود پيچيده بود . زينب دوباره لبانش را به حركت در آورد و بريده بريده گفت :

-" اشهد ... ان ..... لا اله ... الاالله . اشهد ان ... محمدا رسول .. الله ."

درباره نويسنده:تولد 1342، شهادت 1361

 

 

منبع:

1. منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)

2. نویدشاهد

ارسال نظر به عنوان مهمان

  • هیچ نظری یافت نشد