یکشنبه, 09 آذر 1399
شناسه خبر:4781

شب شناسايي

  • انداز قلم
داستان و رمان

عمليات والفجر هشت در سال64 بود و آقا مهدي هر شب براي شناسايي دشمن مي رفت. از ايشان تقاضا كردم كه با شما در شناسايي شركت كنم، پاسخ مثل هميشه، نه! بود و اينكه سخت است، عاقبت گريه و اصرارم بر انكارشان پيروز شد و همراهي ام را پذيرفتند.

چند شاخه از نخل كنديم و وارد باتلاق شديم. ورزشكار بودم و بدن خوبي داشتم، اما تا كمر در باتلاق باشي و بيش از يك كيلومتر راه با شاخه هاي نخل و استتار واقعاً امانم را بريده بود؛ يك لحظه به ذهنم رسيد كه آقا مهدي با آن همه زخم و جراحت پي در پي كه داشت اين راه هر شبه را چگونه مي آيد!؟

نگاهم را به او دوختم، پرنده اي بود انگار كه بروي آب شناور است.

هنوز برنگشته! روي خشكي از شدت خستگي خوابم برد.

شايد از سكوت حاكم بر منطقه بود كه از خواب بيدار شدم، دور و برم هيچ كس و هيچ چيز نبود. از مسير آمده ي شب، برگشتم. آقا مهدي با بچه ها گرم گفتگو بود. گفتم: آقا مهدي، لااقل موقع برگشت صدايم مي كردي!

با لبخند گفت: خسته بودي گفتم استراحتي كرده باشي.

دستش را به صورتم كشيد و گفت: عزيز من! گفتم سخته!

راوي: سيدمرتضي حسيني

 

 

منبع: نویدشاهد

ارسال نظر به عنوان مهمان

  • هیچ نظری یافت نشد