دوشنبه, 03 آذر 1399
شناسه خبر:4782

مهر نماز

  • انداز قلم
داستان و رمان

روزي به همراه سردار خوش سيرت و جمعي از دوستان مي رفتيم، آفتاب وقت اقامه نماز ظهر را اعلام مي كرد، سردار دستور دادند، نماز بخوانيم و سپس حركت كنيم!

بعضي از بچه ها به دنبال آب و عده اي براي يافتن جانماز و سنگي مناسب خاك هاي اطراف را مي كاويدند.

آقا مهدي در حالي كه اندوه چهره اش را فرا گرفته بود خطاب به همراهان گفت:

«تعجب مي كنم حتي قماربازها هميشه وسيله قمارشان را به همراه دارند اما شما چيزي را كه روزانه چندين بار استفاده مي كنيد به همراه نداريد. »

راوي: تقي رجبي

 

 

منبع: نویدشاهد

ارسال نظر به عنوان مهمان

  • هیچ نظری یافت نشد